ماجراي فسقلي :

آره داشتم مي گفتم
بعد از اينكه در سها تمام شد همه بچه ها براي رفتنه شون ترديد داشتن كه برن يا
نه
يكي بهونه مياورد
كه مي خوام امروز برم اموزش يكي مي گفت مي خوام برم يكي از بچه ها رو ببينم بعد
برگردم برم به شهر
خودهمون ولي همش بهونه بود بهونه موندن براي كمترين
ساعت ها چون ديگه
وقتي همه از دانشگاه برن ديگه محال مي شه كه تو يك روز
همه رو جمع
كني و ببيني شون من هم كه به خاطره .... نشد كه به موقع فارغ
التحصيل بشم
بيشتر دلم براي هم كلاسي ها تنگ مي شه هر وقت كه مي رفتم
دانشگاه به
جز دو سه نفر كه ساكن همون شهر بودند كسي ديگهاي رو نمي ديدم
جز جاي خالي
شونو پوف ولي عجب روز هايي بود كه به يه چشم به هم زدن تموم
شد همه به يك
طرف مشغول كاري هستند .يكي تو شمال يكي جنوب , مشهد,
تهران .
بعضي هاهم كه آقا شد ن تشكيل خ ... .
خدا رو شكر من به
همه دوستها و هم كلاسي هام از دور سلام مي رسونم موفق
باشيد .
فعلا
|